یادداشت- حامد میرزایی:
به مناسب سالمرگ لنین؛ حالا وقت جولان دادن سردمداران سرمایه داری است
دوشنبه 01 بهمن 1397, 15:42

 

یادداشت- حامد میرزایی:

سلام لنین!

یان تیرسن، آهنگساز شهیر فرانسوی، دست کم دو موسیقی متن جاودانه برای دو فیلم به یاد ماندنی نوشته است. یکی برای «زندگی شگفت انگیز املی پولن» در پاریس سرزنده و دیگری برای «خداحافظ لنین» در برلین شرقی دلمرده. یکی نماد شادابی لیبرالیسمِ برآمده از انقلاب کبیر فرانسه و دیگری نشانه ی دلمردگی کمونیسمِ برآمده از انقلاب کبیر شوروی. بله؛ این رسمی تاریخی است. رسم است که همواره در تنازع دو جنبش بزرگ دوران مدرنیته، لیبرالیسم و کمونیسم، که هر دو منبعث از متون گئورگ ویلهم فردریش هگل هستند، دومی را گوشه رینگ بیندازند و به نفع اولی خرد و خاکشیرش کنند. گو این که کمونیسم از کره دیگری آمده که هیچ انسان مدرنی پایش را در آن نگذاشته.

آن موقعی که لنین در تبعید حکومت تزاری، داشت نقشه های انقلاب کارگری بر علیه بورژوازی خونخوار را می کشید و منویات مارکس و انگلس را با شرایط کشورش تطبیق می داد، احتمالا فکرش را هم نمی کرد که جنبشی که با نشاط چپگرایی و برای مبارزه با نظام سرمایه داری آغاز می کند، اول به استالین مخوف و سپس به گورباچف غربگرا ارث می رسد.سرمایه داری، این رقیب سنتی، حالا در دورانی که رویای شوروی فروپاشیده است، لابد حق دارد که هر چه دلش میخواهد درباره «ارتجاع کمونیستی» بگوید و همه تقصیرهای عالم را به گردنش بیندازد. تاریخ را فاتحان می نویسند و حالا وقت جولان دادن سردمداران غالب سرمایه داری است که بر علیه دشمن مغلوب، شعار «چندصدایی» بدهند و همزمان، آرمان جهانی سازی را برای خفه کردن صداهای مخالف دنبال کنند. هر قدر هم البته سرمایه داری از بگیروببندهای نظام کمونیستی بنالد، باز هم نمی تواند خویشاوندی نسبی خود را با آن انکار کند. تجربه نشان داده است هر وقت حرکتی اعتراضی، اندکی حیثیت نظام سرمایه داری را به خطر بیندازد، هیولای خفته غرب، پوست دلفریبش را پاره می کند و خون تمام معترضان را به تمامی در شیشه می کند. سرمایه داری با شعارهایش نمی تواند از سرنوشت محتوم رقیب قدیمی اش فرار کند.

لنین آن قدرها هم عقب افتاده نبود. خود او در خانواده ای نیمه بورژوا و مرفه رشد کرده بود و ستایشگر ادبیات روسیه بود. ادبیاتی که در لایه های پنهان خود، عمیقا سیاسی بود و بستری تاریخی برای وقوع انقلاب اکتبر 1917 فراهم می کرد. لنین قبل از اقبال به مارکس آلمانی، چرنیشفسکی روس را کشف کرده بود. کسی که پیغمبر نیروهای رادیکال و انقلابی محسوب می شد. اما لنین در مقام یک نظریه پرداز بزرگ، و با قرائت ویژه ای از آثار مارکس که نهایتا منجر به تولد مارکسیسم-لنینیسم شد، اساس انقلاب پرولتاریایی را بنا نهاد. او  آرزوی جامعه ای بدون طبقه را داشت که مارکس وعده اش را داده بود. لنین قرار بود با ایجاد اولین حکومت سوسیالیستی، پوسته محکم اما نامرئیِ ایدئولوژی سرمایه داری را بشکافد و جهان را به پایان تاریخی اش برساند. غافل از آن که به زودی بساطش جمع می شود و نظریه پایان تاریخ را کسان دیگری، البته باز هم از سر توهم، مصادره می کنند. نه کمونیسم توانست طومار سرمایه داری را برچیند و نه حالا سرمایه داری می تواند خود را تنها آلترناتیو شوروی جا بزند. بیماری مدرنیته، به درمانی بیرون از اتمسفرش نیاز دارد.

پر بیراه نبود که مارکسیسم-لنینیسم از مسیحیتِ در خدمت سرمایه داری بنالد و مبلّغ ماتریالیسم شود و برای هنر و هنرمندان، «رئالیسم سوسیالیستی» را تجویز کند. همه ی این ها برای فرار از ایدئالیسم سنتی فلسفه غرب بود که از هر جهت نوع بشر را در بر می گرفت. طنز تاریخ اینجاست که حالا غربی ها، شوروی را به توهم های ایدئالیستی متهم می کنند و خود را واقعگرا می دانند. البته درباره دشمن خیلی اشتباه نمی کنند. (چون کمونیست ها در واقع برای فرار از ایدئالیسم کهنه، به ایدئالیسمی جوان پناه برده بودند.) اما در مورد خودشان از بیخ و بن اشتباه می کنند. غربی ها از آنجا که خود را طرفدار و بلکه مصداق رئالیسم می دانند، دچار بزرگترین توهم می شوند.

این توهم در برخورد غرب با نظام ایران هم به وضوح دیده می شود. غرب دقیقا از همان ترمینولوژی ای که در نقد نظام کمونیستی شوروی استفاده می کرد، برای مواجهه با ایران بهره می گیرد و بدش نمی آید که جمهوری اسلامی را اساسا نظامی کمونیستی معرفی کند. (و یواشکی برخورد جدی ایران و شوروی سابق را سانسور نماید.) تا الآن هم تمام کارهایی را که قبلا برای فروپاشی شوروی کرده بود، برای سرنگونی ایران مو به مو پیاده سازی کرده. غافل از آن که نه مسئولان ایران مثل گورباچف هستند (البته انشاءالله!)؛ نه اسلام مثل مارکسیسم است؛ نه نظام اسلامی مثل نظام کمونیستی است؛ نه ایران یکپارچه مثل شوروی وصله پینه شده است؛ و نه مرجعیت و رهبری دینی  ایران از جنس رهبری حزبی و فاسد شوروی است.* واقعا توهم از این بالاتر؟!

وقتی لنین در اواخر عمر ویلچرنشین شده بود و احتمالا داشت به کارهای بدش فکر میکرد (!)، شاید به این نتیجه هم رسیده بوده که نظام مطلوبش، چیزی جز نسخه ای به روز از سرمایه داری نیست. دست کائنات جسد لنین را لابد برای عبرت تاریخ، مومیایی کرده است. اسطوره سیاست ورزی مدرن غربی از لنین به ترامپ دست به دست شده. رابطه ترامپ و روسیه، راست باشد یا دروغ، چیزی از بده بستان های معمول ایدئولوژی های مادی کم نمی کند. در فیلم خداحافظ لنین، مجسمه لنین را به نشانه پیروزی از برلین شرقی کندند و بردند. بعید نیست و دیر نیست که کله ترامپ هم (که مضمونی اساسی برای پاپ آرت آمریکایی است) مثل در پپسی کولا، کنده شود و برده شود.

___________
*پاورقی: برگرفته از تحلیل به یاد ماندنی رهبر انقلاب اسلامی در مطالعه تطبیقی نظام کمونیستی شوروی و نظام جمهوری اسلامی، مورخ ۱۳۷۹/۰۴/۱۹، در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام

 

افزودن نظر

captcha
ارسال
انصراف



این سایت با منابع شخصی راه اندازی شده است و حق تکثیر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.