ماجرای رؤیای صادقه شهیدمدافع حرم
شنبه 16 بهمن 1395, 21:51

 

حسین آرزو داشت همیشه در اعمال و رفتارش مظهر انجام بسم‌الله الرحمن الرحیم باشد و از این جهت بسیار مهربان بود. سادگی یکی از خصوصیاتش بود، بارها اتفاق می‌افتاد که بر سر سفره غذای تازه را نمی‌خورد و باقی‌مانده غذای وعده‌های قبل را برای جلوگیری از اسراف مصرف می‌کرد. وقتي خصوصيات اخلاقي حسین را نگاه مي‌كردم زميني نبود. به راحتي از طلب مالي‌اش مي‌گذشت.

به گزارش رویش نیوز به نقل از رجا؛ «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد. امروز مادر شهید حسین امیدواری گذری کوتاه از زندگی برای برای خبرگزاری رجا روایت می کند.

 

زندگی‌نامه

 

اردیبهشت ۱۳۶۵ کودکی پا به عرصه وجود گذاشت که نامش را حسین نامیدند و در شناسنامه‌اش «حسین امیدواری» نقش بست. در سن 8 سالگی به میدان معلم یافت‌آباد نقل مکان کردند و حسین عضو بسیج مسجد علی ابن موسی الرضا(ع) شدند و مدتی هم در کانون قرآن مسجد مشغول فعالیت شد. حسین در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد و ۱۱ خواهر و برادر داشت. آخرین پسر این خانواده بود و گوش به فرمان پدر و مادر، آنها را احترام می‌کرد. قرآن‌خوان بود و هر روز مسجد می‌رفت و در کلاس‌های قرآن شرکت و قرآن تلاوت می‌کرد. دوران کودکی حسین در محله امامزاده زید(ع) گذشت. از همان کودکی فعالیت‌های مذهبی مسجد و امامزاده شرکت می‌کرد و به یاد دارم روز عاشورا از صبح اول وقت که دسته‌های مختلف عزاداری به امامزاده می‌آمدند برای آنها اسفند دود می‌کرد و از عزاداران پذیرایی می‌کرد. حسین از همان دوران، تلاوت قرآن را شروع کرد و در مسجد محل قرآن می‌خواند. وی جوانی ساده، سر به زیر و مطیع بود و هرگاه کاری از او می‌خواستیم فوراً اطاعت می‌کرد. پس از کسب دیپلم علوم انسانی در سال 1385به خدمت سربازی رفت. در طول 2سال سربازی دو مرتبه سرباز نمونه معرفی شد. پس از پایان سربازی مشغول به کار شدند. در سال 1394 متوجه شدند به سوریه نیرو اعزام می‌کنند و برای اعزام به سوریه ثبت نام کرد. در آخرین محرم زندگیش هم خادم هیئت محبان حضرت فاطمه زهرا(س) در شادآباد شدند.

 

 

مادر شهید: در کودکی هنگامی که بچه‌ها می‌خواستند به مدرسه بروند برای‌شان آیة‌الکرسی را می‌خواندم و پشت سرشان فوت می‌کردم. حسین همیشه می‌گفت: من این آیةالکرسی مادر را همیشه کنارم احساس می‌کنم و هنگام لغزش‌ها و حتی هنگامی که کسی قصد آزار و اذیت من را در مدرسه دارد آیةالکرسی مادر به دادم می‌رسد. اولین باری که حسین در جلسه قرآن استاد زکی‌لو تلاوت کرده بود استاد به وی گفته بود شما از سبک هر قاری یک خط گرفته و می‌خوانید. حسین هم به استاد گفته بود : مادرم هر روز از رادیو تلاوت‌هایی را گوش می‌دهد و به ما یاد می‌دهد. استاد زکی‌لو حسین را به تقلید از سبک عبدالواسط تشویق کرده بود.

 

 

حسين از همان كودكي به حلال، حرام و حق‌الناس خيلي اهميت مي‌داد. طوري نبود بخواهد بچه‌اي را بزند يا كسي را اذيت كند. بارها در خيابان او را مي‌ديدم كه سرش پايين است و كار خودش را مي‌كند. دور و اطراف ما مدرسه دخترانه است و وقتي مدرسه‌ها تعطيل مي‌شدند خيابان شلوغ مي‌شد كه بيشتر جمعيت را هم همين خانم‌ها تشكيل مي‌دادند. روي همين حساب دائم سرش پايين بود و اصلاً دور و اطراف را نگاه نمي‌كرد. از همان طفوليت در مسجد بزرگ شد و جو فرهنگي مسجد بر او غالب بود. اصلاً در كوچه و خيابان نبود و در مسجد و هيئت تحت تأثير آموزه‌هاي ديني قرار داشت. من سواد ندارم، البته می‌توانم قرآن بخوانم، اما معانی آن را نمی‌توانستم بخوانم و درک کنم. حسین هرشب یک حزب از قرآن را می‌خواند و معانی آن را برای من شرح می‌داد. با کمک حسین اکنون می‌توانم معانی آیات را هم بخوانم. یک روز خواهرش به حسین گفت: من قرآن می‌خوانم، ولی عامل به آیات قرآن نیستم آیا درست است که خواندن قرآن را ادامه بدهم: حسین در جواب گفت: یک پایت قطع شده که عامل به قرآن نیستی آیا می‌خواهی پای دیگرت را نیز قطع کنی. خواندن قرآن را ادامه بده تا عامل به آیات هم بشوی. حسین دبيرستان را كه تمام كرد خواست وارد دانشگاه شود، ولي به دليل يك‌سري مشكلات نتوانست. بعد از آن وارد كار آزاد شد. بعد از مدتي وانت گرفت و در كار مبل و صندلي بود. در همين كارش هم دنبال هر لقمه‌اي نبود و اگر احساس مي‌كرد طرف مقابلش پايش مي‌لرزد كارش را قبول نمي‌كرد. تمام كارهايش براي رضاي خدا بود و اصلاً درگير بده و بستان و درگيري‌هاي بازار نبود.  حسین اولین بار در سال 82 به صورت دانش‌آموزی به مکه رفت. در سال 90 نیز به عنوان کمک دست من و پدرش همراه ما به مکه آمد. خودش می‌گفت: در سال 82 روزی دو مرتبه به زیارت بقیع می رفت، ولی در سفر دوم تمام هم و غم من این بود که بتوانم خدمتی به پدر و مادر بکنم تا آنها بتوانند زیارت خوبی داشته باشند، به گونه‌ای که در این مدت فقط یکی دوبار توانستم به زیارت بقیع بروم و هرگز ازاین کارم پشیمان نیستم. پس از دیپلم با کمک خواهرش وانتی خرید و ۹ ماه از صبح تا شب کار می‌کرد و هر روز که برمی‌گشت سهم خواهرش را اول می‌داد. حسین بسیار مقید به کسب مال حلال بود و از اسراف دوری می‌کرد. دو سال پیش با پرداخت ۵۰۰ هزار تومان پیاده به کربلا مشرف شد و سال گذشته نیز قرار بود ۷۰۰ هزار تومان پرداخت کند و به پیاده‌روی اربعین برود، ولی پول را برای پرداخت اجاره خانه یک مستحق پرداخت کرد. در عوض در خواب به زیارت حرم امام حسین(ع) رفت. حسین قبل از اعزام به سوریه وانت را فروخت و در خواب دیده بود که سفرش بازگشت ندارد. در خواب دیده بود که خانمی سه ساله دست تعدادی را می‌گیرد و جلو می‌برد و یکی از این افراد حسین بود. شب شهادتش نیز خواب دیده بود که امام حسین(ع) وی را دعوت کرده است.

 

 

خصوصیات شهید

 

حسین در طول 29سال زندگی دنیایی در هر کاری سعی می‌کرد رضایت خدا را مد نظر داشته باشد. باغیرت، رئوف و مظلوم‌پناه بود. اگر دست به کاری می‌زد سعی می‌کرد به بهترین نحو آن کار را به پایان برساند. فردی خوشرو و خوش‌برخورد بود. اگر کسی به کمک نیاز داشت تا آنجایی که می‌توانست به کمک آنها می‌شتافت. در کارهایش بسیار صبور بود. شوخ‌طبع بود در حالی که باعث شکستن عزت نفس کسی نمی‌شد (هرگز کسی را مسخره نمی‌کرد) حسین علاقه و ارادت خاصی به امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) داشت؛ به طوری که در تمامی ‌لحظات زندگی، این  دو معصوم را بر زندگی‌اش ناظر و حاضر می‌دید و در تمامی ‌اعمال و رفتارش تا جایی که طاقت بدنی و توان روحی و روانی داشت، از حضرت علی(ع) و توصیه‌ها و حکمت‌های ایشان پیروی می‌کرد و معتقد بود باید به گونه‌ای زندگی کنیم که انگار در برابر آن حضرت گام بر می‌داریم. پسرم اعتقاد داشت که اگر کاری برای رضای خدا و تأیید امیرالمؤمنین علی(ع) انجام می‌دهد، در اصل خدمتگزاری به خود است نه به دین. در زندگی اجتماعی و رفتار با خانواده در عین اینکه انسان بسیار کوشا و پرتلاشی بود، اما خیلی بشاش و خوش‌اخلاق بود. با ورودش به هر مجلس و میهمانی، همه متوجه تغییر فضای آن جمع می‌شدند، زیرا حسین با همه مزاح می‌کرد، اما هرگز دل کسی را در شوخی و مزاح نمی‌شکست. حسین به اندازه‌ای مهربان بود که هرگز کینه کسی را به دل نمی‌گرفت. هرگز به خود اجازه دخالت و سرکشی در زندگی دیگران را نمی‌داد، به همین دلیل هرگز درباره کسی هم قضاوت نمی‌کرد و معتقد بود خداوند و برگزیدگانش بهترین قاضی‌های جهان هستند. حسین معتقد بود؛ تدبر در یک آیه قرآن و عمل به آن بهتر از تلاوت تمام قرآن است،‌ بدون اینکه معنی آیات را بفهمی. حسین آرزو داشت همیشه در اعمال و رفتارش مظهر انجام بسم‌الله الرحمن الرحیم باشد و از این جهت بسیار مهربان بود. سادگی یکی از خصوصیاتش بود، بارها اتفاق می‌افتاد که بر سر سفره غذای تازه را نمی‌خورد و باقی‌مانده غذای وعده‌های قبل را برای جلوگیری از اسراف مصرف می‌کرد. وقتي خصوصيات اخلاقي حسین را نگاه مي‌كردم زميني نبود. به راحتي از طلب مالي‌اش مي‌گذشت. سختي‌هايي به خودش مي‌داد و پا روي نفسش مي‌گذاشت. يك دستنوشته دارد كه چند صفحه‌اي درباره شهادت نوشته است. اين چند صفحه نشان مي‌دهد خودش را كاملاً آماده شهادت كرده بود. در وصيت‌نامه‌اش هم نوشته بود جاهلي كه او را به شهادت مي‌رساند مي‌بخشد، ولي دو گروه پوچ‌گرا و رياكار را هيچ‌گاه نمي‌بخشد. حسين مسائل شخصي‌ را مي‌بخشيد و فكر مي‌كنم چون اين دو گروه مسئله شخصي‌اش نبوده را نبخشيده است.

 

 

مدافع حرم شدن حسین قصه ما

 

حسين كاري را در قم گرفته بود كه با يكي از بچه‌هاي آنجا آشنا مي‌شود. با هم صحبت مي‌كنند كه در آخر حرف‌شان به رفتن به سوريه ختم مي‌شود و یک ماه در مسجد جمکران بیتوته می‌کند. بعد از اين بحث، پسرم از قم به تهران مي‌آيد تا كارهايش را انجام دهد. سر بحث سوريه وانتش را فروخت. يكي از دوستانش هم همان دوران خواب ديد كه حضرت رقيه دست حسين و چند نفر ديگر را مي‌گيرد و از صف جدا مي‌كند. اين خواب عزم حسين براي رفتن را جزم‌تر ‌كرد. يك شب براي شام به خانه برادرش رفت. برادرش چند تا كاپشن و دستكش داشته كه مي‌خواسته به حسين بدهد، ولي هر كاري كرده قبول نمی کند. خودش وسيله‌هايش را خريده بود. گفت: اگر برگشتم حتماً آنها را  برمي‌دارم. حسين در فكر رفتن به سوريه نبود. يك دفعه‌اي پيش آمد، آموزش ديد و اعزام شد. حسین تا اسمش برای حرکت به سوریه در بیاید بسیار بی‌تابی می‌کرد و بالاخره خواب امام زمان(عج) را می‌بیند که با زبان فصیح عربی به حسین می‌گویند: "ما اسم تو را در گروه طیار نوشته‌ایم و تو خواهی آمد. و در عصر همان روز به او اطلاع دادند که در گروه طیار ثبت‌نام شده است."روزهای آخری بود که حسین در تهران بود و از آنجا که به ما ثابت شده بود که حسین برود سوریه دیگر بر نمیگردد پس تمام سوالاتمان را از او پرسیدیم. و یکی از دغدغه های ذهنی خواهرش این بود که بعد شهادتش دوست دارد کجا به خاک سپرده شود ،این سوال سخت را با هر زحمتی که بود بالاخره با گریه از حسین می پرسد و حسین می‌گوید : من را در بهشت زهرا قطعه ۲۶ در کنار ایستگاه صلواتی بچه‌های مسجد حضرت علی بن موسی الرضا(ع)  به خاک بسپارید. بعد از شهادتشان در آن قطعه جا نبود  و بالاجبار در قطعه ۵۰ به خاک سپرده شد و مدتی بعد یک ایستگاه صلواتی در کنارش بر پا شد. که در خواب دیدم وصیتنامه حسین در دستم است و می گویم با این که در قطعه ۲۶ نشد بروی، ولی الان در قطعه ۵۰ ایستگاه صلواتی زدند به نام حضرت زینب (س) و به نوعی وصیتت انجام شد. و بعد از یک مدتی که رفتم بهشت زهرا دیدم نام ان ایستگاه صلواتی همان نام حضرت زینب( س) است.

 

 

نحوه شهادت حسین از زبان هم‌رزمش

 

شب قبل از عملیاتی که بچه‌ها شهید شدند ما در اتاق فکر داشتیم برای بچه‌ها پست‌هایی را مشخص می‌کردیم و به شهید مرتضی کریمی که فرمانده بود گفتم اسم امیدواری را در این  عملیات ننویسیم، چون خیلی مطمئن است که شهید می شود، در همین افکار بودیم که ناگهان شهید امیدواری به داخل آمد و گفت: اسم من را باید بنویسید نکند بگویید این شهید می‌شود و اسمم را ننویسید من باید بیایم. این سخن او همه را متعجب کرد زیرا اصلا خبر نداشت که ما در چه فکری هستیم و کسی هم از اتاق خارج نشده بود تا به او اطلاع دهد.

 

تك تيراندازها تيري به قلبش مي‌زنند. به حالت سجده‌ روي زمين مي‌افتد و وقتي بلندش مي‌كنند، مي‌بينند خون زيادي از بدنش رفته است به او مي‌گويند حسين چيزي نشده ما تو را به عقب برمي‌گردانيم كه نگاهي مي‌كند، لبخندي مي‌زند و تمام مي‌كند. چند دقيقه بعد از شهادت او، عليرضا مرادي هم شهيد مي‌شود. شهيد مرادي حسين را عقب تويوتا مي‌گذارد و مي‌خواسته به عقب بياورد كه دوباره موقعيت طوري مي‌شود كه به جلو مي‌رود. جلو كه مي‌رود يك تير به كتف و چند تا به پهلويش مي‌خورد. مرتضي كريمي هم در همان روز شهيد مي‌شود. حسین 21 دی‌ماه به شهادت رسید.

 

 

خبر شهادت حسین

 

وقتی خبر شهادت حسین را دادند تا یکی دو ماه صبح‌ها برای نماز صبح بیدار میشدم برایم سخت بود، به یاد حسینم می‌افتادم و دوری او را حس می‌کردم و گریه می‌کردم. دیدم دیگر به دلیل گریه زیاد توانایی خواندن قرآن را ندارم، با گریه رو به عکس حسینم کردم و گفتم حسین، مامان خودت به من صبر بده. و همان صبری را که خواستم به من داد.

 

 

 

 

بعد از شهادت حسین

 

حدوداً 5 ماه بعد از شهادت‌شان شانهء مادرمان بسیار درد گرفت و ما به چند پزشک مراجعه کردیم، ولی بهبودی حاصل نمی‌شد و در یکی از شب‌ها حسین آقا به خوابم آمد و گفتند: داروهای فلان دکتر که یک قرص هنگام صبح و دیگری در شب است را به مادر بدهید، ان شاءالله خوب می‌شود. همین کار را کردیم و مدتی بعد بیماری تسکین یافت.

 

 

وصیت‌نامه شهید

 

پروردگارا، ای تنها کس بی‌کسان. شما خود بیشتر از هر کس دیگر آگاه و ناظر بر اعمال این بنده حقیر بوده و هستی. از آن رو می‌دانی که این بنده حقیر تماماً در کوشش و تلاش مداوم بودم، تا بلکه مشکلات دنیوی خود و اطرافیانم را مرتفع سازم. بلکه بإذن‌الله بتوانم این جمع مذکور را طبق فرمایش شما تبدیل به بهشت کنم. در آن مسیر انجام وظیفه می‌کردم که ما را مأمور به نگهبانی از حرم خانم حضرت رقیه(س) کردند و ایشان مهر تأیید برات ما را زدند و فرصت خدمت به این خانم عزیز، بدینوسیله برای ما مهیا شد و ما نیز از خداخواسته لبیک را گفتیم و لباس جهاد را برتن کردیم.

 

پروردگارا! اگر که خواستی این بنده حقیر را به بهشت خود ببری و یا این که به جهنم که ساخته خودمان است، بیندازی، شما خود صاحب اختیار هستی و این بنده خسران دیده در هر صورت راضی به رضای شما خواهم بود. فقط این که دوست دارم مطلبی را با شما در میان بگذارم که تو خود میدانی، آن از دل من بر می‌خیزد. پروردگارا! اگر در طول دوران زندگیم در عالم مادی دچار خطایی شده‌ام، شما آن خطای بنده حقیر را به حساب دشمنی من با خودتان تلقی نکنید و دوست دارم که آن خطا را روی ضعف و احمقیت‌های این بنده حقیر نسبت به خودش برداشت کنید و به این وسیله شما را قسم می‌دهم این بنده را به خاطر ضعف‌ها و احمقیت‌هایش، در ردیف دشمنانتان قرار ندهید.

 

و البته در ادامه دوست دارم در همین جا رضایت خودم را از جاهلی که بنده را به قتل می‌رساند تسلیم شما کرده و البته شکایت خود را نیز از دو گروه نزد شما تا روز قیامت به امانت بگذارم.

 

گروه اول؛ کسانی که خود در پوچ‌گرایی هستند و برای آنکه آن ننگ را از دوش خود بردارند، در صدد برمی‌آیند تا ما را در راهی که هستیم، بی‌هدف نشان دهند. و گروه دوم؛ کسانی هستند که با مکر و ریا سعی می‌کنند به تفریح یا برای به دست آوردن منافع دنیوی، روی خون شهدا موج سواری کنند.

 

التماس دعا، حسین امیدواری

 

 

 

 

افزودن نظر

captcha
ارسال
انصراف



این سایت با منابع شخصی راه اندازی شده است و حق تکثیر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.