ماجرای شهید جاوید و شریعتی
سه شنبه 12 بهمن 1395, 12:13

 

رییس جامعه مدرسین گفت: متأسفانه چاپ کتاب «شهید جاوید» توسط مرحوم صالحی نجف‌آبادی ، دستاویز بسیار خوبی به دست ساواک داد و آتش اختلاف را بین علما، منبری‌ها و طلبه‌ها شعله‌ور کرد، تا در صفوف انقلابیون تفرقه ایجاد کند.

به گزارش رویش نیوز به نقل از فارس، شاید برجسته‌ترین ویژگی آیت الله محمد یزدی درسنین اکنون وی، احساس سربازی انقلاب است،احساسی که او را در نظر و عمل به شور و تحرکی نمایان در می‌آورد. او با همین نشاط و جوان دلی،با ما به گفت وگو نشست. امید آنکه مقبول افتد.

 

برحسب اسناد، پیشینه مبارزاتی جنابعالی به دوران پیش از آغاز نهضت اسلامی باز می گردد. با این حال فعالیت تشکیلاتی شما،با جامعه مدرسین حوزه قم آغاز می شود. این تشکل از چه مقطعی و چرا تشکیل شد؟

پس از موضع‌گیری قاطع حضرت امام علیه لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و آغاز نهضت، جامعه مدرسین نخستین گروهی بود که پشت سر ایشان قرار گرفت و تا آخر هم ایشان و انقلاب را همراهی کرد.بنابراین آغاز فعالیت جامعه و فلسفه آن مشخص است.

*آیا اشتغالات مبارزاتی به هدف اولیه تشکیل این نهاد- که همان تغییر و تحول در نظام درسی حوزه بود- خدشه‌ای وارد نمی‌کرد؟

هدف جامعه مدرسین همچنان اصلاح وضعیت حوزه بود، اما طبیعتاً کل کار، تحت‌الشعاع اقدامات انقلابی قرار گرفت. قرار گرفتن پشت سر حضرت امام سبب شد جامعه مدرسین کارش را با نظم و انسجام بیشتری انجام دهد و برای اداره آن، اساسنامه و مقرراتی تدوین شود.

*نحوه فعالیت جامعه مدرسین چگونه بود و در برهه‌های حساسی مثل دستگیری و زندانی شدن اعضای شاخص، چگونه عمل کرد؟

در ابتدا این توضیح را بدهم که وقتی می‌گوییم تشکل، منظور این نیست که جامعه تشکلی با امکانات و پشتوانه‌های مالی عجیب و غریب، به سبک و سیاق تشکل‌های امروزی بود. واقعیت این است که ما در ابتدای امر، اصلاً مکان و بودجه خاصی نداشتیم و فقط دغدغه‌های مشترک بود که ما را گرد هم آورده و آن هم تغییر و تحول در نظام حوزه و بعد هم پیگیری نهضت اسلامی و همراهی با حضرت امام بود.

به هر حال پس از تصویب اساس‌نامه، جلسات جامعه مدرسین به شکل هفتگی شروع شد. بنده از همان ابتدا به کارهای تشکیلاتی علاقمند و معتقد بودم. جلسات منظم و مفیدی بودند و بر اساس مسائل جدیدی که پیش می‌آمدند، جامعه مدرسین احساس وظیفه بیشتری می‌کرد و به روشنگری برای طلاب و ارتباط با مراجع و کمک گرفتن از آنها، سرعت بیشتری بخشید.

اولین مرحله حساسی که پیش آمد، بازداشت و سپس زندان و حصر حضرت امام بود. جامعه مدرسین احساس کرد جان ایشان در معرض خطر قرار گرفته است و باید به هر شکل ممکن از این خطر پیشگیری کرد. راهی که به نظر همه رسید این بود که همه مراجع را متقاعد سازد که جمع شوند و مرجعیت ایشان را تایید کنند، چون طبق قانون اساسی، مراجع مصونیت داشتند و حکومت نمی‌توانست در صورت تأیید مرجعیت، به ایشان صدمه‌ای بزند. اعضای جامعه مدرسین متن تأییدیه مرجعیت حضرت امام را نوشتند و امضا کردند. از روی این امضاها می‌توان به درستی دریافت که چه کسانی در چه برهه‌هایی، در مبارزات مشارکت داشتند. جامعه مدرسین با این کار، وارد مرحله جدیدی از مبارزات شد و تلاش خود را برای مراقبت از حضرت امام و به دست آوردن اخبار و اطلاعات ازشرایط  ایشان درآن دوره، تشدید کرد.

*از بازگشت حضرت امام به قم برایمان بگویید؟

هنگامی که حضرت امام از زندان و حصر بازگشتند، در قم استقبال بی‌نظیری از ایشان شد. بعد هم به منزل خود تشریف بردند و در آنجا مردم از اقصی نقاط ایران، به دیدار ایشان می‌آمدند و بحث‌های انقلابی هم مطرح می‌شد. یکی از وقایع عبرت‌آموز در آن ایام، این است که وقتی امام به قم بازگشتند، از ایشان خواهش شد در مسجد اعظم درس بدهند، اما تولیت وقت مسجد، به قول خودش برای حفاظت از مسجد از این امر جلوگیری کرد، به‌خصوص که قضیه مدرسه فیضیه هم پیش آمده بود و عده‌ای ترسیده بودند. لذا امام جلسه درس خود را در صحن کوچک ایوان طلا تشکیل دادند. البته گویا بعداً تولیت مسجد اعظم آمده و اصرار کرده بود امام در همان مسجد درس بدهند که ایشان نهایتا قبول کردند.

*پس از تبعید حضرت امام به ترکیه و سپس عراق، جامعه مدرسین چه اقداماتی کرد؟

تصور رژیم شاه این بود که با تبعید امام به عراق، از آنجا که در حوزه علمیه نجف علما و مراجع بزرگی حضور داشتند، شخصیت امام تحت‌الشعاع آن فضا قرار می‌گیرد و حداقل اتفاقی که می‌افتد گوشه‌نشینی و سکوت ایشان است، اما هنوز مدت زیادی نگذشته بود که بین امام و فضلای حوزه نجف و نیز علما و فضلایی که از حوزه قم به آنجا می‌رفتند، روابط خوبی شکل گرفت. در آن مقطع تنها جمعیتی که توانست همزمان روی بیوت مراجع، بازار و نیز قشر فرهنگی تأثیر بگذارد،همین جامعه مدرسین بود. اعضای جامعه مدرسین مکرراً نزد مراجع می‌رفتند و در باره آرای حضرت امام و کارهایی که باید برای پیشبرد نهضت انجام می‌شدند، با آنها صحبت و همراهی آنان را جلب می‌کردند. در آن ایام کسانی که به نجف می‌رفتند، دستورالعمل‌ها و اطلاعیه‌هایی از حضرت امام می‌گرفتند و در باره شهریه ایشان و برخوردهایی که ساواک با مسئولین شهریه می‌کردند، مسائل را با امام مطرح می‌ کردند و ایشان دستورات جدید می‌دادند.

*به ارتباط جامعه مدرسین و مراجع اشاره کردید. در این باره چه خاطرات شخصی ای دارید؟

بنده در صحبت کردن از همه جری‌تر بودم و کمتر ملاحظه بعضی چیزها را می‌کردم. یک بار همراه با چند تن از مراجع کنونی، نزد آقای شریعتمداری رفتیم. ایشان گفت: «من دارم همان کارهایی را که آقای خمینی در نجف انجام می‌دهند در اینجا انجام می‌دهم، با این تفاوت که ایشان در خارج از کشور و آزادند و من در اینجا گرفتار هزاران محدودیت هستم!» من گفتم: «آقای خمینی دائماً دارند همه تقصیرها را به گردن شاه می‌اندازند، اما شما از گفتن حرف «ش» هم ابا دارید. این دو رویکرد یکی است؟» ایشان گفت: «من دارم اصرار می‌کنم قانون اساسی اجرا شود، شیوه کار ما متفاوت است، شما چه می‌دانید قانون اساسی چیست؟» ایشان شاید تصور می‌کرد بنده با این توهین سکوت خواهم کرد، ولی دست برنداشتم و گفتم: «بله، بنده یک روضه‌خوان و شما مرجع هستید، بفرمایید قانون اساسی که حتی حق انحلال مجلس را هم به شاه داده، برای مبارزه با تخلفات او از راه قانون اساسی، چه راهی باقی گذاشته است؟» بحث بالا گرفت و آقای مکارم و آقای سبحانی تلاش کردند مرا ساکت کنند! پس از این ماجرا همراه با مرحوم آقای آذری قمی و چند تن از علما، خدمت مرحوم آیت‌الله گلپایگانی رفتیم و درباره حضرت امام، انقلاب و مسائلی که پیش آمده بود، صحبت کردیم. ایشان گفتند: «حساب آقای خمینی از آقای شریعتمداری جداست، چطور توقع دارید اینها مثل هم عمل کنند؟» کاملاً معلوم بود آیت‌الله گلپایگانی هم، امیدی به همراهی آقای شریعتمداری با انقلاب نداشتند. ما در باره بعضی از برنامه‌هایمان با ایشان صحبت کردیم و ایشان گفتند: «با این برنامه‌ها مشکلی ندارم، ولی انفرادی نمی‌شود کاری کرد، بروید و بررسی کنید که چه باید کرد که فایده داشته باشد»

خاطره دیگر را از دوره حکومت نظامی قم و تظاهرات گسترده در این شهر عرض می‌کنم. در آن ایام به من خبر دادند مراجع و علمای طراز اول، شما را احضار کرده‌اند. گفتم: در این شرایط، وسیله ندارم خدمت آقایان بروم. گفتند: برایتان وسیله می‌فرستند!من درآن دوره، در همان خانه‌ای زندگی می‌کردم که حضرت امام پس از پیروزی انقلاب در آن اقامت کردند. در هر حال ماشین آمد و مرا به خانه مرحوم آقای آشتیانی -که رئیس کتابخانه مسجد اعظم بود و به دلیل اینکه زیاد به کتابخانه می‌رفتم، مرا می‌شناخت- بردند. ایشان شخص بسیار معتدلی بودند. عضو جامعه مدرسین نبود، ولی با انقلاب موافق بود.

وقتی بنده به منزل ایشان رفتم و دیدم تقریبا همه مراجع از جمله: آیت‌الله مرعشی نجفی، آیت‌الله شریعتمداری، آیت‌الله حائری، آیت‌الله  آملی و تمام اساتید بزرگ حوزه قم حضور دارند. بحث آنها بر سر این بود که به امام تلگراف بزنند یا کسی را نزد ایشان بفرستند که یادآوری کند: اوضاع خطرناک است و دارند مردم را می‌کشند! جو پر از رعب و وحشتی بر مجلس حکمفرما بود. مدتی نشستم و دیدم انگار کسی حواسش نیست خودشان پی من فرستاده‌اند، به همین دلیل با صدای بلند گفتم: «فرمایشی بود که مرا احضار کردید؟» بعد متوجه شدم که ظاهراً طلاب در بیوت مراجع به نشانه اعتراض تحصن کرده بودند. طلبه‌ای گفت: «آقایان شما را خواسته‌اند که بگویند به منزل آیت‌الله گلپایگانی و آقای شریعتمداری بروید و طلاب را توجیه کنید شرایط خطرناک است و بهتر است دست از اعتصاب و اعتراض بردارند!» بلافاصله و همان جا جلوی روی آقای شریعتمداری گفتم: «به منزل آقای گلپایگانی می‌روم، ولی منزل آقای شریعتمداری، اصلاً و ابداً نمی‌روم!» علت را پرسیدند و جواب دادم: «آقای شریعتمداری حتی در مورد حجاب هم که از ضروریات دین است، به خانواده شاه تذکر نمی‌دهند، در حالی که امام همه تقصیرها و گرفتاری‌های مملکت را متوجه شاه می‌دانند ودرتبعیدگاه هم، علی الدوام فریاد می‌زنند!»مرحوم آقای حاج آقا مرتضی حائری -که استاد کفایه‌ام بودند- گفتند: «حالا وقت این حرف‌ها نیست!» گفتم: «اتفاقاً وقت زدن این حرف‌ها همین حالاست!»

به هر حال با هزار سختی و گرفتاری و در حالی که گاز اشک‌آور در همه جا پخش شده بود، خود را به خانه آیت‌الله گلپایگانی رساندم و دیدم همه حیاط و اتاق‌ها پر از طلاب معترض است! من هم فرصت را غنیمت شمردم و علیه رژیم حرف زدم و گفتم: «اینها خیال می‌کنند ما متوجه چیزی نیستیم و یک مشت دروغ در روزنامه‌هایشان می‌نویسند که به خیال خودشان سر ما را کلاه بگذارندو...» خلاصه هر چه دلم خواست علیه رژیم شاه گفتم. مطمئن بودم بیرون که بیایم، سر و کارم با ساواک خواهد بود و همین‌طور هم شد. در آنجا سرهنگ ترابی ـ که فرد بسیار خشن و بداخلاقی بود و برخوردهای زشتی داشت ـ گفت: «آقایان علما تو را فرستادند که بروی و اوضاع را آرام کنی، تو که رفتی و همه را تحریک کردی!» تا جایی که توانست به من توهین کرد و بعد هم دستور داد مرا ببرند و مدتی نگه دارند.

*جامعه مدرسین در قبال افکار دکتر شریعتی دو رویکرد متفاوت داشت. گروهی که فرد شاخص آنها آیت‌الله مصباح یزدی بود، معتقد به برخورد صریح بودند، اما عده‌ای هم قایل به مدارا بودند. در این مسئله چه تحلیلی دارید؟

قاعدتا اطلاع دارید که دکتر شریعتی با دعوت و همراهی مرحوم شهید مطهری، به حسینیه ارشاد دعوت شد و تقریبا با هم، دفاع از اندیشه‌ اسلامی را آغاز کردند و شخصیت‌های بزرگی هم به آنجا دعوت می‌شدند. اوایل این‌طور به نظر می‌رسید که هر دو در یک خط حرکت می‌کنند، ولی به‌تدریج لحن شهید مطهری اعتراض‌آمیز و فاصله بین آنها آشکار شد. در پی اعتراضات شهید مطهری، جامعه مدرسین تصمیم گرفت آثار دکتر شریعتی را نقد و بررسی کند و به‌ خصوص کتاب «تشیع صفوی و تشیع علوی» منشاء بحث و دو دستگی زیادی شد. خود بنده از تشتت و تضعیف جامعه مدرسین بسیار نگران بودم. نهایتاً در جلسه‌ای که در منزل آقای نوری همدانی تشکیل دادیم و سعی کردیم همه اعضا حاضر شوند، گفتیم: این دوگانگی فایده ندارد. یا همه با هم تصمیم بگیرید و مثلا بگویید دکتر شریعتی کافر است، یا بپذیرید که مسلمان است! بحث بالا گرفت و آقایی گفت: دکتر شریعتی به خاطر این جمله‌ای که گفته کافر است و دیگری پاسخ داد: ملاصدرا هم در اسفار همین را گفته است، پس او هم کافر است؟ من گفتم:« به جنبه طلبگی قضیه کاری ندارم، نگرانی من از دو دستگی در جامعه مدرسین است، تصمیم خود را بگیرید، یا حکم به کفر دکتر شریعتی بدهید یا مسلمانش بدانید».البته می‌دانستم به این سادگی‌ها نمی‌شود حکم کافر بودن برای کسی صادر کرد. نهایتاً کسانی هم که اصرار داشتند ایشان را کافر بدانند، قانع شدند که به این آسانی نمی‌شود گفت کسی کافر است. درآن دوره،در جاهای دیگری مثل منزل آقای اسلامی از مبارزین قم، جلساتی تشکیل و مواضع تندی علیه دکتر شریعتی اتخاذ شد، ولی خوشبختانه قضیه در جامعه مدرسین خاتمه یافت و دیگر در این باره بحثی پیش نیامد، اما در سطح جامعه،همچنان این دوگانگی وجود داشت.

*موضع امام در این باره بسیار قابل تأمل است...

بله، اما در این مورد مطلقاً سکوت کردند. نه نفی می‌کردند و نه اثبات! بنده سکوت امام را نفی تلقی می‌کردم و به این نتیجه رسیده بودم امام قصد همراهی ندارند، ولی برخی حتی این سکوت را، حمایت معنا می‌کردند!

*رویکرد جامعه مدرسین در قبال ماجرای کتاب «شهید جاوید» هم از زبان شما- که در متن قضایا بودی شنیدنی است؟

بله،متأسفانه چاپ این کتاب، دستاویز بسیار کارآیی به دست ساواک داد و آتش اختلاف را بین علما، منبری‌ها و طلبه‌ها شعله‌ور کرد. منبری‌های قم با حمایت بیت آیت‌الله گلپایگانی، رسماً علیه «شهید جاوید» وارد میدان شدند. از آن سو آقای منتظری و آقای مشکینی بر این کتاب تقریظ نوشته بودند و این خود عده ای را به موضع نفی واثبات می کشاند...

*شما خودتان با مرحوم صالحی نجف‌آبادی نویسنده این کتاب، گفت وگوی انتقادی داشتید؟

بله، منزل ایشان در خیابان آبشار و منزل ما حوالی راه‌آهن بود و گاهی روی پل، به هم برمی‌خوردیم! یک بار قبل از نوشتن این کتاب، ایشان را دیدم و گفتم:« آقای طباطبایی بحث مفصلی در باره علم امام دارند، به منزل ما بیایید تا در این باره کمی با هم صحبت کنیم، متأسفانه دائماً به دنبال مباحث نقلی هستید و به مباحث عقلی علاقه ندارید و این برخورد بالاخره گرفتارتان می‌کند». همین‌طور هم شد و ایشان به‌خصوص در این کتاب، دچار اشتباهات بزرگی شد. دشمن هم نهایت استفاده را از این موضوع کرد و وضعیت بدی پیش آمد.

نامه‌ای خدمت حضرت امام فرستادم. امام در پاسخ نوشتند: «در شرایطی که اصل اسلام در خطر است، آقایان بر سر یک موضوع فرعی دچار اختلاف، بحث و دعوا شده‌اند. بر شماست که هر چه زودتر این غائله را ختم کنید!»

وقتی نامه حضرت امام به دستم رسید، احساس کردم وظیفه‌ دارم به هر نحو ممکن جلوی این اختلافات را بگیرم، لذا مرحوم حاج آقا مهدی گلپایگانی را صدا زدم و نامه حضرت امام را به ایشان نشان دادم و گفتم: «کاری به این بحث‌های طلبگی در باره شهید جاوید ندارم، اما این وضعیت خطرناک است، شما بیا و همکاری کن که این مشکل را حل کنیم» ایشان گفت: «منبری‌های قم و آقای آل‌طه که به این سادگی قبول نمی‌کنند، با این همه شما هر چه بگویید انجام می‌دهم».نهایتاً قرار شد از اهل منبر دعوت کنیم به منزل آیت‌الله گلپایگانی بیایند و در آنجا خطر موضوع را گوشزد کنیم. از بزرگانی چون حاج آقایان آقا مرتضی حائری، حاج شیخ عبدالجواد اصفهانی و چند تن از علمای بزرگ حوزه هم- که حرفشان مؤثر بود- دعوت به عمل آمد. وقتی به منزل آیت‌الله گلپایگانی رفتم و جماعت منبری ها را دیدم تعجب کردم، باور نداشتم آن همه منبری در قم داشته باشیم! اول جلسه چند نفری بلند شدند و شعارهای تندی علیه کتاب و نویسنده آن و تقریظ‌نویسان دادند. وقتی حرف‌هایشان تمام شد، خطاب به آیت‌الله گلپایگانی گفتم: چند جمله‌ای عرض می‌کنم و بعد هر دستوری که شما بفرمایید، اجرا خواهد شد. بعد توضیح دادم: «شرایطی که پیش آمده است، فقط به نفع دشمنان اسلام است. حال اگر نویسنده و آقایان تقریظ‌نویس را حاضر کنیم که اصلاحیه بنویسند مشکل حل می‌شود؟»بعد ازآن آیت‌الله گلپایگانی کمی آقایان منبری و بنده را نصیحت کردند. دو شب بعد، باز با کمک آقا مهدی، جلسه‌ای را تشکیل دادیم و آقای صالحی را به زور به جلسه آوردیم و خطرناک بودن شرایط را برایش توضیح دادیم و گفتیم:«دو کلمه بنویسید تا فعلاً این آتش خاموش شود، تا بعد ببینیم چه باید بکنیم». یادم هست سه چهار بار متنی را نوشت و بردند منزل آیت‌الله گلپایگانی و خواندند، ولی آقایان منبری زیر بار نرفتند و گفتند: کافی نیست! بالاخره دیروقت شد و آقا مهدی گفت:« آقا خوابیده است، بهتر است بماند برای فردا صبح». گفتم: فردا که بشود دیگر نمی‌شود اینها را جمع کرد... نهایتاً آقایان منبری را قانع کردیم که دیگر این بحث را مطرح نکنند. این هم توفیقات الهی بود که با دستور حضرت امام و کمک مرحوم آقا مهدی گلپایگانی، توانستیم این غائله را ختم کنیم.

*قدری هم به وقایع پس از پیروزی انقلاب بپردازیم.جنابعالی وعده ای از همفکرانتان در جامعه مدرسین،در دهه اول انقلاب درباره دولت وقت مواضعی داشتید که برخی آن را در تقابل با مواضع امام تفسیر می کردند.اکنون پس از سال ها،دراین باره چگونه فکر می کنید؟

به هیچ‌وجه این‌طور نیست. جامعه مدرسین با سیاست‌های اقتصادی دولت آقای موسوی مخالف بود و همچنان معتقد است آن سیاست اقتصادی غلط و به ضرر کشور بود. نکته مهم این است که درآن دوره آقای موسوی به حرف امام هم توجه نمی‌کرد! امام همواره از واگذار کردن امور اقتصادی مردم به خود آنها سخن می‌گفتند، ولی او بر اساس سیاست‌های غلط، اقتصاد را هر روز دولتی‌تر می‌کرد و می‌گفت: دخالت مردم در اقتصاد، یعنی همین کاری که الان ما داریم می‌کنیم! جامعه مدرسین با مکاتبات مختلف و ملاقات و صحبت با امام، این سیاست‌ها را نقد می‌کردند. سرانجام امام فرمودند: چند تن از اعضای جامعه مدرسین بروند و در جلسات هیئت دولت شرکت کنند. مرحوم آقای روحانی،آقای آسید جعفر کریمی و آقای ابطحی کاشانی چند جلسه‌ای رفتند، ولی بعد آمدند و گفتند: «اینها کار خودشان را می‌کنند و به حرف کسی هم گوش نمی‌دهند، ما هم خودمان را سبک نمی‌کنیم و نمی‌رویم!». این اظهار نظرها و نقدها به معنی مقابله با حضرت امام نبود، بلکه قصدمان نشان دادن واقعیتِ وضعیت موجود بود. ما نظرمان را می‌گفتیم، اما نهایتاً این امام بودند که می‌گفتند چه باید بکنیم. نامه‌ها و مکاتبات ما کاملاً از سر خیرخواهی و برای اصلاح امور بود. البته درآن دوره،فضای بسیار سنگینی وجود داشت و حتی در انتخابات مجلس سوم، مرحوم آقای مهدوی کنی و ما به اسلام امریکایی منتسب شدیم! البته حضرت امام با حمایت تام و تمامی که از ایشان کردند و نیز با توثیق صریحی که از جامعه مدرسین به عمل آوردند، به این حرف‌ها پایان دادند.

 

افزودن نظر

captcha
ارسال
انصراف



این سایت با منابع شخصی راه اندازی شده است و حق تکثیر مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.